هارون وهومن ( گروهى از پژوهشگران )

516

سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى )

گويى زبان مىدانست . پنج شش مرد بودند [ كه ] از روى اسب مىجهيدند . يكىيكى اسب [ را ] زياد كردند تا به هشت سر رسيد . يك نفر از روى تمام آنها جهيد ، ولى از جايى بلند كه محاذى پشت اسب‌ها بود . چهار اسب آوردند . معلم آنها را به نواى موزيكان رقصانيد . بعد به اشارهء تازيانه ، راست ايستادند . پس از آن دست‌هاى خود را به زمين گذاشته ، پيشانى به خاك نهادند . دوتا تاتوى برهنه حاضر كردند . پسرى 12 ساله پاى راست [ را ] گذاشت روى پشت يكى و پاى چپ [ را ] بر پشت ديگرى [ نهاده ] ، ايستاده ، آنها را مىدوانيد . لجام 4 تاتوى ديگر [ را ] به دستش دادند . اسب‌ها از پيش مىدويدند و آن پسر همان‌طور ايستاده ، كلاه خود را به دست گرفته ، با حضار تعارف مىكرد . چوبى مانند « كرسى » گذاشتند و تخته [ اى ] كه تخمينا 3 ذرع درازا و نيم ذرع كمتر پهنا داشت ، روى آن نهادند كه از يك سمت به زمين بود . چيزى شبيه به طبل سربازى هم آوردند . تاتويى آمد ، رفت روى تخته و آن طبل مانند را با دو دست آهسته‌آهسته بالا برد . معلم نيز پهلويش ايستاده بود . از آن‌طرف باز همين‌طور سرازيرى پايين آورد . مردى مقلّد كه لباس بلند همه‌رنگى پوشيده و لب و روى خود را سرخ و سفيد كرده و چشم را سرمه كشيده بود ، گلوله [ اى ] صيقلى كه به اندازهء سنگ دو من مىنمود ، با پاى كفش‌دار روى همان چوب بالا برد و از آن سمت هم به زير آورد . شخصى بالاى شانهء يكى ايستاد . پسرى كه در اسب‌بازى مسلط است ، رفت روى سر او راست ايستاد و از ان‌جا بر كتف مردى كه پايين بود ، وارونه معلق زد . دو نفر « مسخره » آمدند و هفت هشت كلاه به شكل قالب قند آوردند . به فاصلهء ده دوازده قدم از يكديگر دور ايستادند . يكى كلاه‌ها را يك‌يك به هوا انداخت و ديگرى تمام آنها را بدون دست گرفتن روى سر خود جا داد . پس از آن ، همه را به زمين گذاشته ، نزديك به هم ايستادند . اين با پا كلاه‌ها را به هوا انداخت و آن يكىيكى روى هم با سر گرفت .